سیستم

فوریه 1, 2010 با gooshshekaste

برا چک که قانون نداریم . چک و برگشت زدن نوشتن علت قطعی سیستم دو روز طول میکشه مجدد واریز به حساب کنن یعنی چهل و هشت ساعت قطعی سیستم تازه اگه دوباره سیستم قطع نباشه!!

من ، اتاق

ژانویه 29, 2010 با gooshshekaste

شلوغ بود، اون شب ، حتی دیشب ، تقصیر تو بوده ، نه نبوده ، شایدم بوده، حالا بگو نبوده ، مهم نیست ، یعنی هست ، غر نزن ، آخرین بار باشه ، یعنی آخرین ، نه وابسته است ، شاید نیست ، آرومه؟، نمیتونه بگه ، چی بگه؟ باید بگه ، یعنی می تونه ، شاید نتونه ، فکرش ، بچه ، همین جوری ادامه بده ،بازم ، همینه ، دلمون ، نمی سوزه ، فضا ، درهم ، شلوغ ، فصل 14، ون وایلن ، بخون ، پنجشنبه ، قیمت ، بی سی تی ، شتبه عصر ، قرار رمون ، زود میری دانشکاه ، کنترل ، محدود ، انزوا ،سلام ، فضا ،تغییر ، آقا  از برنامه یه ران بگیر ،شرایط، اولیه ،تو بیش از اندازه وابسته ای ، بچه نشو ، پرتغال پذیرفته شد ، اسم ، رفتن ، کیش ، گفتن ، یعنی نمی خوای بری ، تاکسی ، ونک ، اکباتان ، آقا خدایی این مردم ما خیلی نجیبا آخه هر چی دولتشون میگه میگن چشم ،….

آخه منم می گم چشم ، مامان ، بابا ، وابسته ، شلوغ ، همهمه ، تسلیم ، آخه مگه نگفتی می خوای یه نه بزرگ بگی ، به چی ؟ به کی؟ میشه؟ ترسیدن ؟ از چی ؟ نگران ، اونها ، من ، اسکی ، صوفیا ، بلغار ، یومیا ، بیرون ، گردش ، درسام ، کتابا ، کار ، تلفن ، بردار دیگه ، پیغام گذاشتم ، ایمیل ، پذیرش ، رفتن ، موندن ، وابسته ، مشورت ، با کی؟ ….. غده ، جراحی ، خوشه ، شرکت ، پرینت ، شلوغ ، شلوغ ، َشلوغ ، آروم ، آروم ، آروم ، دوست ، رفیق ، اعتماد ، دشمن ، داری ، نداری؟ خوب ، بد ، راز ، سکوت ، عشق ، فعل ، وابسته ، باهم ، آزاد ، دوست ، داد ، هستم ، هستند ، کجا ؟ من؟ اونا ؟ کی؟ همه ………میترسم ؟ نه ، مسیر ، ادامه…..

آروم باش آروم باش یه لحظه سکوت کن تو باید می پیچیدی به چپ بارون اومده این مسیر گل شده ،

چند ساعت صبر کن درست میشه . منطقی باش خیلی دیر نمیشه باید همه چی جای خودش باشه ………

میدونی برو تو یه اتاق و درو ببند ، یه اتاق بدون پنجره ولی روشن ، دیوارا و سقف و زمین همه سفید به یکی از دیوارها تکیه بده بعد کم کم روی زمین بشین

دیواره روبه روت سفیده نه ؟……

حالا اروم آروم تمام اون چیزایی که به زندگیت معنا دادن رو تو یه دیوار بیار از وسط شروع کن !

مامان ، بابا، دوست ، خونه ، خاطره ، مردن ، خنده ، آدمها، همه، همه ،جسم، شی، باور ، عشق ،علاقه ……..

-گفتم نذار زیاد شن ….

میشن دست من نیست …

حالا دیگه جلوی مغزت و بگیر……

بهشون نگاه کن …..چی میبینی….. اینها تمام کاغذای مغز تو ان…. باید دونه به دونه رو دیوارا و سقف اتاق بکشیشون

هر کدوم هر چقدر می خوایشون بزرگ بکش…. اونا بدون تو قدرتی ندارن تو باید یه اونها امکان حرکت بدی….. هر کدومو جای خودش بگذار….

نذار چیزی یا کسی بی خود تکرار بشه… چیزی رو زیاد بزرگ نکن ….. اون طوری که دوست داری بکششون…. آروم باش ولی همه رو بکش بهشون بگو که دوستشون داری حتی اون خاطره های بدو ولی بهشونم بگو که من باید به همه نگاه کنم بگو که اونها هم تو رو تو دیوارای خودشون همین جوری بکشن ….. بگو که دوست داری زندگی کنی باهاشون ولی اون تویی که برا زندگی کردن اونارو میکشی….

گل دیگه داره خشک میشه ……

اوی آقا اون جلوتر نزدیک ده یه راه است که تا شب به اون ور برکه میرسونتت البته همینم بری به همون جا میرسی ولی تا فردا صبح…….

به …….

ژانویه 25, 2010 با gooshshekaste

امروز که زنگ زدی دیوانه وار خوشحال شدم.خوشحال شدم که دوره روزنامه نگاریت هم تمام شده  و یک ماهی است در  Moskovskaya pravda می نویسی. ناخود اگاه یاد این شعر افتادم.

پارسال اواخر آذر بود که مطابق معمول در کتابخانه زبانهای خارجی درس می خواندم.دوستی داشتم که یهودی بود و همیشه کیپایی به سر داشت و شاید همین بود که اول بار به یهودی بودنش پی بردم.چند میزی همیشه از من جلوتر می نشست و چون ادبیات عبری می خواند چندین کتاب از کتابخانه می گرفت و مشغول خواندن می شد.ساعت ها مینشست بدون آنکه تکانی بخورد. چند ساعت که می گذشت سراغش می رفتم و حرف می زدیم.آن روز در میان کتابهایش شعری نشان داد از پوشکین.آهنگ قشنگی داشت ولی چون  روسی زیاد نمی دانستم خوب شعر را نفهمیدم بیچاره انگلیسیش هم زیاد خوب نبود که برایم معنی کند.فقط کمی درباره این شعر صحبت کرد. البته چند ماه بعد ترجمه انگلیسی آن را در مجموعه اشعار پوشکین در کتابخانه لنین پیدا کردم .امروز که تو زنگ زدی دنبال ترجمه فارسی آن میگشتم، انقلاب را زیاد چرخیدم و تنها یک مجموعه کوچک از پوشکین پیدا کردم که خوشبختانه ترجمه شعر در مقدمه اش بود.

در سرم هست هنوز         آن لحظه شگرف

آن دم که

چونان الهه زیبایی          و شبحی گذرا

آشکارگی گرفتی           در پیش روی  من

به گاه محنت های یاس آمیز اندوه

و هنگامه خروش و آشوب

طنین انداز بود نوایت      چه بسیار در درون من !

و نظاره  می کردم به خواب       سیمای محبوبت را

به گذار سالیان

پراکنده کرد

تازش عصیانی توفان ها        رویاهای دیرین مرا

و دیگر نوای دلکش و

سیمای آسمانی ات مرا از یاد رفت

در دور جلای ظلام اسارت

آنجا که نه خدا بود و

نه الهام

نه  اشک و زایش و عشق

گذر داشتند روزهای من آرام .

جانم بیداری گرفت

و دیگر بار

چونان الهه زیبایی

و شبحی گذرا

آشکارگی  گرفتی

در پیش روی من

پر شور می تپد

قلب من اینک                 و از همین روست

که جان گرفته اند            در من دیگر بار

هم خدا و هم الهام            هم اشک و هم زایش و عشق

Я помню чудное мгновенье:
Передо мной явилась ты,
Как мимолетное виденье,
Как гений чистой красоты.

В томленьх грусти безнадежной
В тревогах шумной суеты
Звучал мне долго голос нежный
И снились милые черты.

Шли годы. Бурь порыв мятежной
Рассеял прежние мечты,
И я забыл твой голос нежный,
Твой небесные черты.

В глуши, во мраке заточенья
Тянулись тихо дни мои
Без божества, без вдохновенья,
Без слез, без жизни, без любви.

Душе настало пробужденье:
И вот опять явилась ты,
Как милолетное виденье,
Как гений чистой красоты.

И сердце бьется в упоенье,
И для него воскресли вновь
И божество, и вдохновенье,
И жизнь, и слезы, и любовь

الکساندر پوشکین   1825

تنهایی

ژانویه 24, 2010 با gooshshekaste

گریه میکنه!دیگه می خواد بالا بیاره ! چندین روزه که همینه امشب به اوجش رسیده ، به یکی از دوستاش زنگ می زنه سعی می کنه همه چیزو توضیح بده با اینکه می دونه که اونم متوجه حال اون نیست  باز ادامه میده،حرفاشو که میزنه یه کمی آروم میشه ولی حرفای دوستسم تاثیری تو وضعش نداره ولی هر کاری که دوستش می گه انجام می ده .

اسم خودش و بزرگ وسط یه صفحه می نویسه و بعد اسم هر آدمی رو که می شناسه دور خودش می نویسه سعی می کنه هیچکی رو جا نندازه ! بعد از خودش به هر کدوم از اسم ها یه فلش با قرمز میکشه بعضی فلشها رو پررنگ تر می کشه و بعضی ها رو کم رنگ تر بعضی ها رم بین راه رها می کنه! بعدش سعی می کنه از اون اسم ها یه فلش به سمت خودذش بکشه می خواد که یه جوری اسم اول و وصل کنه ولی دستس می لرزه یه کم ادامه می ده ولی بی خیالش میشه میره سراغ اسم دوم اون هم همین طوره خیلی ها هم همی طورند . کار تقریبا تموم شده زنگ میزنه باز به دوستش می گه الان ت صفحه من چند تا دونه خط موازی وجود داره میگه حالا روی اسامی غیر اونها یه ضربدر بزرگ قرمز بکش.باز تلفن و قطع می کنه باز میاد سراغ برگش شروع میکنه اسم ها رو خط زدن  اول تعلل می کنه  ولی بعد میره توی فکر و محکم ای کارو می کنه ولی داره گریه میکنه خیلی هم دوست نداره ولی باید ای کارو بکنه! یاد آدم هایی که زورشون می آد یه زنگ بزنن ، حتی سال هاست یه تئاترم ازش دریغ میکنن آخه اونا نمی خوان که آبروشون جلو دوستاشون بره چون اون یه بیماره!خط بزرگ می کشه رو اونا که تحقیرش می کنن خوب تنهاش می زارن همین جوری ادامه می ده تا صفحه دیگه تقریبا قرمز رنگ می شه !

بازم زننگ میزنه ولی این بار انگار نمی خواد چیزی بشنوه  گوشی رو قطع می کنه ، برگشو که نگاه میکنه چند نفر بیشتر باقی نموندند می خواد داد بزنه ولی نمی تونه یاد چند ماه پیش می افته که تو اتق کوچولوی خودش خوشبخترین آدم زمین بود.انقدر با دوستاش تو پارک فریزبی بازی میکرد که از خستگی خوابش می برد . یاد ذوستاش می افته که هیچی نداشتند ولی برا اون همه چی داشتند. دلش تنگ شده برا خودش و کولش کلی راه برای رفتن.ولی می گه میخوام بگم که زنده ام می خوام داد بزنم که ازتون متنفرم ،همون طوری که شما از من متنفرید، شما همه دروغ گویید دروغ دروغ . میخوام دیگه برا خودم باشم .

ساعت از 12  گذشته

من میرم پارک نیاوران میخوام راه برم

ولی الان  خیلی دیره

خواهش میکنم امشب می خوام تنها باشم

عکس

ژانویه 17, 2010 با gooshshekaste

عکس ها را که می بیند این یکی  فکرش را حسابی  به خود می گیرد . به آن زل می زند، صورتش را بیشتر به آن نزدیک می کند، چهره اش خیلی مشخص نیست،انگار مبهم است،نه می خندد نه ناراحت است،گیج است ! به عکس نگاه میکند!!

انگار دنبال چیزی است ! کسی؟ شاید اسم آدم هایش را جست و جو میکند؟ یا نامی برای عکس میخواهد؟.یا دنبال مکان است؟

ولی اسمها را می داند اگر نه می پرسید،این گونه سکوت نمی کرد . مکان هم انگار توجهی برایش ندارد ! شاید خود را در آنجا می بیند آخر نسبتی با آن ها ندارد. ارتباطی ناشی از گذر چند نسل!!

عکس از کویر نیست که دوستانش رفته اند و به او نگفته اند که بگوید کاش آنجا بودم.شاید سفری کرده است در عکس، می خواهد آدمها و محیط را به گذشته اش نسبت دهد،ولی مبهوت از انتخاب مسیر- سریع باز میگردد!!

از اتاق که خارج می شود چهره اش تغییری نکرده است، می دانم عکس را ثبت کرده است در ذهن!

در جعبه بی نام ها!!

مقاله پذیرفته می شود

ژانویه 14, 2010 با gooshshekaste

دیشب کامپیوتر روشن بودو باز از شدت خستگی خوابم برد .3 بود که بلند شدم. میخواستم کامپیوتر رو بذارم restore  کنه.تو خوابو بیداری سری به  ایمیل هام زدم. دیدم از کنفرانسی که تو اسکاتلند بود ایمیلی اومده نوشته مقاله شما پذیرفته نیست علتش رو هم نارسایی به علت زبان نوشته بودند.خودم یادم نیست به چی فکر کردم فقط از شدت خستگی باز توی تخت خوابم برد صبح قبل رفتن به شرکت سراغش را گرفتن کامل که خواندم فقط بی حوصله ام کرد کنفرانس مهمی بود یعنی برایم مهمترین بود البته یادم هست از روی کمبود وقت توی چند ساعت مونده به دد لاین فقط متنش را نوشتم نمودارها و جداولو و معادلات فقط کنار هم سوار شدند. اصلا کسی فرصت نکرد با دقت بخونه حق داشتند نفهمند چی نوشته ام .

شرکت که رفتم ایمیل فرستادم برای راب مک آمیس. میشناختمش مسئول session من در این کنفرانس بود. تابستان در کنفرانس دنور با دونالد مالوی دیدمش دوست بودند در پایگاه هوایی آرنولد. این دونالد برنامه ریز session من در کنفرانس تابستان بود. به هر حال با کلی خواهش که دانشجو هستم و با کمبود وقت همه چی رو آماده کردم  گفتم شاید  اجازه بدهد با بازنگری و تصحیح مقاله ام پذیرفته شود.

3 ساعتی گذشت ایمیل فرستاد که فعلا نمی شود. بعد ادامه داده بود که  pdf متصل به ایمیل رو بخون و همون طوری هم که نوشتم عمل کن.

فایل را که باز کردم مقاله ام بود  با خطوط قرمز تصحیح شده بود نمونه اش را ندیده بودم حتی اون  روزها که کلاس می رفتم معلم ها اینطوری با دقت انشا ها رو چک نمی کردند.حروف بزرگ را کوچک کرده بود زمان فعلها را عوض کرده بود رو نمودارها نظر نوشته بودند  و در نهایت پایین مقاله نوشته بود تمام اشتباهها را سریع درست کن و بفرست برای اولین کنفرانس مربوط!! و در ضمن تو نوشتن ضعف داری خیلی بیشتر تمرین کن.خنده ام گرفت انگار مقاله ام را پذیرفته بودند.

سریع به ایمان زنگیدم  چند ماهی بود قرار بود نوشتن رو با هم تمرین کنیم.

عصر رفتم پیش دکتر راست می گفت عجب حوصله ای دارند این آدمهای ییکار!!

به قول انسانی آشنا  که این ها  17 ساعت بی خود کار میکنند فقط برای انکه در تصحیح  مقاله بیشتر مطلب برای تجربه کردن بود.

اعتقاد

ژانویه 14, 2010 با gooshshekaste

امروز نمی دونم از کی ؟! شاید همون موقع  که اومدم توی اتاق آسمون قرمز شد؛ ادامه داشت حتی تا همین الان که انداخته ای در بزرگراه و آرام میرانی تا حرفهایت را کامل بزنی .زل زده ام به آینه بغل ماشین و سبقت گرفتن ماشینها  را که از دورمی آیند دنبال می کنم!! می آیند و با سرعت از کنارمان می گذرند نورشان در آینه گاه چشمم را میزند سرم را بالاتر می آورم و میگویم راست می گویید بعد دست چپم را از کنار گوشم بالا می برم و با موهایم آرام  بازی میکنم و باز سبقت اتومبیل ها را دنبال میکنم آرامم میکند.

چرایی را که چند ساعت پیش ایجاد کرده ایی حالا مثل غده ای بزرگ شده است دارد اذیتم می کند، می خواهم از دل محیط فریاد بکشم اما سکوت میکنم می گویی اعتقاد! درست شنیدم. اعتقاد !!

و باز لبخندی آرام میزنم و میگویم پایین پاسداران پیاده می شوم ماشین که می ایستد درب را آرام باز می کنم، خم می شوم که دست بدهم ، نگاهم میکند و میگوید انگار تا بحال دست دادنم را ندیده ای، می خندم، می گویم شب بخیر!!

انگار هنوز آسمان قرمز رنگ است و همه می خواهند فریاد بزنند، چرا؟

شاید باید در اعتقاد جست و جویش کنم!

تجدید حیات هزاره ای ها

ژانویه 4, 2010 با gooshshekaste

امروز تو  نیویورک تایمز یه  مقاله ای تصویری با عکس هایی از آدام فرگوسن با عنوان تجدید حیات هزاره ای ها چاپ شد.اونهایی که فیلم  بادبادک باز را دیدند  یا کتاب اونو خوندن یاد دارند که به طور سنتی در افغانستان هزاره ها (شیعه مذهب) به عنوان اقلیت همواره تحت سلطه اکثریت پشتون در افغانستان بوده اند. علت آن هم چیزی جز همان داستان قدیمی و غمگین تبعیض مذهبی نبوده است که همچنانن چون طاعونی در دنیای ماست .
با این حال ، به نظر می رسد که پس از حمله آمریکا در سال 2001 ، هزاره ها به سرعت در بهبود شرایط خود کوشیده اند و در برخی از استانها از پشتون ها سبقت گرفته اند. تجدید حیات به طور عمده در آموزش و پرورش صورت گرفته است به عنوان نمونه هزاره ها تأکید زیادی به آموزش دختران چون پسران دارند و سعی دارند از این طریق به دوره تبعیض جنسیتی میان دختران و پسران پایان دهند.

اول این عکس را انتخاب کردم چون عکس بالا نشان تصویر امانوئل کانت فیلسوف با نفوذ آلمانی قرن 18 را در کلاس درس هزاره ها نمایش می دهد .با توجه به افکار کانت در انتقاد شیوه های مسیحیت و آیین های آن و سلسله مراتب کلیسا جالب است این دانش آموزان چه چیزی از فلسفه کانت می آموزند و یا معلم آنها در پاسخ به سوال آنان که این تصویر کیست چه توضیحی به آنها می دهد.

عکس بالا مدرسه  معرفت در کابل را نشان میدهد که پناهگاهی  برای 2،500 هزاره ای دانش آموز به حساب میاید، بسیاری از هزارهای ها در 1990 با روی کار امدن طالبان و آغاز قتل عام آنان توسط طالبان به ایران و پاکستان پناه بردند که بعد از سقوط طالبان به کشور خود بازگشتند.پس از حمله آمریکا در سال 2001 مهاجرت هزارهای ها به کابل آغاز شد اکنون یک میلیون هزارهای در کابل زندگی می کنند.که 1/4 جمعیت این شهر را تشکیل می دهند.

در کشوری که یکی از پایین ترین نرخهای باسوادی در میان زنان در جهان را دارد  که  در میان دختران 15 ساله میانگین آن 1 در هر 7 نفر است تلاش هزاره ای ها قابل توجه است به خصوص در مقایسه با استانهای اکثریت با جمعیت پشتون.

بدین ترتیب می توان در آینده  به تعادل قومیتی در افغانستان  امیدوار بود.

تقریبا اکثر فارغ التحصیلان از مدارس مستقیما به کالج می روند.

زنان هزارهای  محصل در کالج  زنانی با روسری های سفید رنگ هستند که هر روز به تعدادشان افزوده می شوند اکثرا در دفاتر غربی مشغول کار هستند و در بسیاری از موارد مانند نیروهای پلیس و نظامی این  تفاوت قومیتی به صورتی نا متناسب به سود هزارهای ها پیش می رود در حالیکه اکثریت پشتون همچنان در عقب ماندگی خود بی سر می برد.ولی باید دید جامعه سنتی  افغانستان چگونه با رشد اجتماعی و فرهنگی اقلیت هزاره کنار می اید.

امیررضا

  1. www.nytimes.com/slideshow/2010/01/04/world/20100104HAZARA_11.html
  2. thetravelphotographer.blogspot.com/2010/01/nytadam-ferguson-hazaras.html

سفارت…

سپتامبر 20, 2009 با gooshshekaste

سفارت فدراسیون روسیه

اول قرار بود تا 7 سپتامبر مسکو باشیم طبق برنامه کلاسها از 1 سپتامبر شروع میشد ولی چون نامه دانشکاه برای دعوتنامه دیر اماده شده بود ما تازه اول سپتامبر رفتیم سفارت…..اون روز صبح سر فردوسی سوار تاکسی شدم  تا سر جمهوری!! اونجا که پیاده شدم تا سر نوفل شاتو پیاده رفتم اول اشتباهی رفتم نوفل شاتو غربی اونجا سفارت فرانسه است ولی وقتی برگشتم پرچم روسیه از زیر پل حافظ معلوم بود این روسها چون از قدیم به خاک این سرزمین علاقه خاصی داشتن سفارتخونشون از سر نوفل شاتو شروع میشه تا فردوسی البته اونا ضلع شمالی خیابونن و انگلیس از وسط ضلع جنوبی نوفل شاتو شروع میشه تا فردوسی که سردرشون دقیقا روبه رو منوچهریه!! جالبه احتمالا زمانی که داشتن به اینا سفارتخونه می دادن نماینده های هر دو دولت هم زمان به حضور شاهنشاه ایران شرفیاب شدن. به هر حال به روبروی سفارت روس رسیدم! سر در بزرگی داشت با دیوار بلند سفید که شاخه  درختای توش  برای ضلع شمالی خیابون یه سایه بون درست کرده !! پرچمه روسیه هم  بالای درب تکون میخوره  کنار درب نوشتن سفرت فدراسیون روسیه….برای امور کنسولی به ساختمان روبرو مراجعه کنید….دقیقا اون طرف خیابون یه ساختونه چند طبقه بود و به قول خودمون کلنگی که چند ساختون با سفارت انگلیس فاصله داشت جلو اون که رفتم چند نفری ایستاده بودن !!5 6 تایی می شدن روی دیوار کنسولگری عکس زیاد از روسیه زده بودن کنرشم شرایط و قیمتای ویزا رو نوشته بودن به اقایی گفت باید زنگ رو بزنی و نوبت بگیری ولی ساعت 9 وا می شه …8:30 بود که داشتم تو طول خیابون راه میرفتم !! بچه ها هم کم کم می آمدند!! دیدم یه خیابون هست روبروی در سفارت اسمشو گذاشتند میرزا کوچک خان البته این در عوض نصب مجسمه گریبایدوف  جلو سفرت ایران تو مسکو بود !! نزدیکای 9 که شد دو تا روس از ماشین پیاده شدن رفتن سمت درب کنسولگری برا اونا درو وا کردند یکیشون به ما گفت به روسی صبر کنید و تو نوبت وایستید بعدش رفت تو…یه 2 دقیقه بعدم 2 تا خانومه روس از در اصلی سفارت اومدن بیرون و آروم آ روم می اومدن سمت کنسولگری!!تعدادمونم داشت زیاد میشد بالاخره دقیقا ساعت 9 یه آقایی اومد بیرون و گفت وبزاهای دانشجویی سمت راست ما بقی سمت چپ این تقسیم فقط به خاطر تعداد زیاده ما بود….مارم 5 تا  5 تا صدا میکردند تو…تو که میرفتی یه در فلزی بود که میچرخید بعدشم یکی بود که با این دستگاه های بمب یاب حسابی چکتون می کرد.بعد یه سری پله بود که بالا میرفتی به یه راهرو میرسیدی که سمت چپ و راستش 2 تا اتاق بود  روبه رو هم یه محفظه شیشهای بود که یکی توش نشسته بود و جداتون میکرد بعدش یه سری فرم بهتون میداد که پر کنید…فرم رو که پر میکردی با پاسپورت و دعوتنامه تحویل میدادی میومدی بیرون … اون تورم امنیتی درست کرده بودن مگه میشد بیشتر جم خورد… بیرون که اومدم تا 12:30 الاف بودم تا اعلام صحت مدارک کنن…تو این مدتم آدم زیاد میومد بعضی ها که مسئولای تورها بودن کلی پاسپورت با خودشون می اوردن برا ویزا….یه سری خانوم روس هم می اومدن که شوهرای ایرانی داشتن میاومدن اعلام ازدواج کنن یا گذرنامه هاشونو تمدید کنن….به هر حال تا 1 روی جدوالای روبه روی سفارت نشستم و همون یک بود که گفتن برید هفته دیگه بیاید پاسپورتاتونو بگیرید ….

پی نوشت: عکس بالا سفارت روسیه دقیقا همون ساختمونیه که کنفرانس تهران 1943 توش برگزار شد .

این چند روز …..

سپتامبر 20, 2009 با gooshshekaste

ولی طراوت عکس گذشته ام می گفت :   به هر حساب در این ماجرا ضرر کردم

ببخش رفیق  …….