کنار بخاری قهوه ای رنگ نشسته بودم که مردک با چشم های زاق شبه وزغش به من نگاه می کرد و می گفت 20 سال پیش تو همین مشهد برا جا انداختن لاستیک بریجستون می رفتم سر جاده قوچان 4تا4تا میفروختم به این شرولتا که مسافر می بردند.بابا رو نگاه میکنه،شما هم جون کندید تبلیغ کردید که تو هر ده کوره ای بریجستون رو میشناختن، منظورش شرکتی به نام میلاس بود که اینهاهمه جزو 150 نماینده اون بودند. جعبه سیگار کملش رو از کشو بیرون میاره می خواد یه نخ روشن کنه نگاهی به همه میکنه ولی باعدم اعتراض ادامه میده ……. بین اون همه وسیله به هم ریخته روی میز دنبال فندکش می گرده منو نگا میکنه، می گه می دونی ؛ همون موقعش رفتم پیش آقای س گفتم به این شکل ادامه بدین 150 نمایند می شه 3 نماینده؛ الان وقت جنگه و ورود لاستیک ممنوع رقبا در راهند بعد از جنگ….. سیگارو روشن میکنه می خواد یه پتک بزنه به رفیقش نگاه می کنه میگه بهش گفتم ایرونی جماعت از آپاراتی لاستیک می خره ولی از شاه نه …. من که هنوز منظورش رو نفهمیدم به چند تا جلد مجله شهروند تو کتابخونش نگاه می کنم انگاری می خواد حواس منو پرت کنه بلندتر میگه این بابا فکر می کرد ما تو سبک خودش بریجستون رو جا انداختیم ایرانی تا نمک گیر نشه که مشتری نمیشه….. این مدیریت بازرگانی به درد کتابا می خوره تو این مملکت باس از بچه گی کاسب بود نه تاجر …….غیر اینه آقای م …. الان فروش بریجستون یک دهمه 15 سال قبله…. طفلی خبرنداره آقای س الان از پایین به بالا شریک آقای ه شده چند تا مارک دیگه دستشه…..البته که این آقای خوش صحبتم میره ازدبی جنس آقای س رو 20 تومن کمتر وارد مملکت میکنه….. البته وقتی به چهره سرخ شدش نگا می کنم می فهمم چه جوری 20 تومن کمتر وارد مملکت می شه……همون فرق کاسب و تاجر است …… یهو می آم وسط صحبت می گم خب اینا رو گفتین آقای س چی گفت؟ روشو می کنه سمت بابا… می خنده….سیگارشو تو جا سیگاری که روش نوشته بریجستون خاموش می کنه میگه هیچی شاکی شد گفت برو بیرون مردک دهاتی هنوز نمی دونی اینجا یه مملکت فئودالیستیه ….
رو تابلو نوشته 15 کیلومتر تا نیشابور
