پشت میزش نشسته بود و می خواست بنویسد، مثه همیشه که از کار می آمد، تفریحش چیزی جز نوشتن نبود. اون شب انگاری روبه راه نبود به من هم از بی حوصلگیش چیزی نگفت معمولآ وقتی کوله مشکی رنگش را کنار میز می گذاشت تا نوشتن را شروع کند 2 ساعتی پای کامپیوتر بود. ولی اونشب فقط دنبال کاغذ باطله هایش بود.چراغ های اتاق خاموش بود جز چراغ روی میزش که از او روی دیوار سایه ای ساخته بود. روان نویس پارکرش را روی کاغذ فشار می داد،هدیه دوست قدیمیش بود ، بی آنکه حرکتی کند. پنجره مشبک روبرویش را که مثل مستطیلهایی با عرض 2 کف دست بود نگاه میکرد و ثانیه ای بعد که باد حرکتش داد سرش را به زیر انداخت و کمی بیشتر از همیشه قوز کرد انگاری می خواهد چیزی بنویسد ولی دستش حرکت نمی کرد. ناگهان کاغذ را مچاله کردو به وسط اتاق انداخت صورتش سفیدتر از همیشه بود.
در کنج اتاق میزی داشتیم که خیلی بزرگ نبود ولی همین چند روز قبل اواسط آذر شب تولدش شام مفصلی روی آن خوردیم صورتم را روی دست مشت کرده ام گذاشتم و مات نگاهش میکردم ،جنب نمی خورد، فقط کاغذها را یکی یکی پاره می کرد.
گفتم کتابخانه تاگانسکایا بودی؟ چیزی نگفت وقتی ساکت می شد یعنی حرف نزن جواب نمی دم.بلند شدم رفتم طرف قفسه ظرف ها، هوا سرد بود ، کمی هم گلویم درد می کرد می خواستم سوپ درست کنم پودر سوپ را که پیدا نکردم برگشتم تا بپرسم، شاید بداند دیدم قطره ای اشک از چشمش روی کاغذ افتاد.گفتم خوبی؟ و باز جوابی نداد .
پودر را که پیدا کردم به آشپزخانه طبقه مان رفتم کار آماده کردنش 15 دقیقه ای طول کشید وقتی برگشتم سکون دستش به حرکت متناوب رسم خطوط سیاه روی صفحه تبدیل شده بود اتاق حسابی سرد شده بود برف می آمد وباد همچنان آرام بود خواستم پنجره رو ببندم گفت نه بذار باز باشه ……
گفتم: (( داره باد می آد ؛ هوا سرده )) باز حرفی نزد بی خیال شدم ، دلم برایش سوخت.
گفتم سوپ آماده است بیا بخورانگاری از حرفهای من کلافه شده هدفونش رو تو گوش هاش گذاشت و صدایی آشنا که من از دو متری هم می شنیدم.کمی سوپ ریختم و مشغول خوردن بودم که صورتش را روی دستهای جمع کرده اش گذاشت و قطرات آرام اشکش به سازی همراه تبدیل شد.
باد پنجره را به قاب آن کوبید یکی از آن شبکه های مستطیلی خورد شد و تکه هایش ریخت جلوی میزش ولی سرش تکون هم نخورد بی اختیار بلند شدم پنجره را ببندم و شیشه خوردها رو جمع کنم ، نگاهم به بی تفاوتیش بود گفتم شیشه شکست فهمیدی؟چیزی نگفت شاید هم چیزی نشنید.داشتم شیشه ها را جمع می کردم دیدم صورتش رو بلند کرد وقتی گریه می کرد چشم هایش پف می کرد انگاری صورتش تاول زده قرمز رنگ می شد و موهایش ژولیده تر ار همیشه بدون آنکه نگاهی به من کند شروع به نوشتن کرد. کاغذ مچاله شده اش را برداشتم روی قاب شکسته شده بچسبانم تا فردا شاید آخران ها* برایمان تعویضش کنند.کارم که تمام شد دیدم از پشت میز بلند شد روی تختش دراز کشید دیدم چند خطی نوشته است همیشه سریع خوابش می برد کتابی داشت سیاهرنگ بود و قطور ،همیشه دستش بود بیشتر وقت ها هم کتاب روی سینه اش بود که خوابش می برد ولی آن شب اینقدر سریع خوابید که فرصت نکرد کتاب را باز کند . خواستم چراغ روی میزش را خاموش کنم که راحت بخوابد، دیدم چند خطی نوشته است ……
امروز هیج جای شهر مثل کتابخانه سرد نبود
توی سربنیتسکایا به سمت ایستگاه مترو می رفتم پیاده رو پوشیده از برف بود و سکوتی که همیشه یکشنبه ها عصر این خیابان دارد و من فکرم هنوز به قندیل های داخل کتابخانه بود….. کو تا این ها آب شوند شاید هیچ وقت ……
می ایستم و شروع به شمارش رد پاهایم میکنم شیب خیابان کار را برایم ساده کرده است ……
چه خوب می شد، از تمام ضجه هایی که برای راه رفتن زدم فیلم می گرفتند ، و بعد امروز من نگاهش می کردم شاید بهتر تصمیم می گرفتم …………
*- نگهبان
ژوئیه 31, 2010 در 4:27 ب.ظ. |
روایتت عالی و نوشته ات با احساسه. خیلی خوبه رفیق.
اوت 1, 2010 در 8:06 ق.ظ. |
mrc nima !!